سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا






















ماه شمالی

 

گویی "تیرماه" قصد ندارد عهدمان را تمام کند تا چند قطره‏ی شبنم به جا مانده از اشک شهرعشق را آشیانه دهد میان برگهایش

در تلاش برای رسیدن "بهمنی" سرد

 در سنگ فرش خیابان خدادادِ بیست و پنج

 لی لی کنان زیر قدمهای کودکانه مان،

بازیگوشانه تخم خاطره بکارد.


شرقی ترین ترنم ِ خواهرم، روزانه  شاخه هایم را خواهد شست تا غم زردشدن گلبرگهایم را فراموش کنم.

پی نوشت:

1. گرمای همان روزی!
از بهترین روزی که یادم هست
همان روزی که تلاوت هر بیت از غزل های سررسیدهای کتابخانه ی مشترک ِ من و خواهرم را شروع کردم
زیرپوست سلولهای بدنم حس می شوی امروز
مانند گلهای زنبق  وحشی ِ ییلاق دوهفته ی پیش
چه تماشایی شده 19 تیرماه امسالم!

2. در انتخاب رشته‏ی صحنه ساز زندگیم مانده ام بین  ریاضی و گرافیک. شاید که دمی دیگر باز هم بتوانم و موفق شوم برای مشورتی نمک گیرتان شوم.

3. هفتمین روز مراسم درگذشت مادربزرگ مادرم را سپری کردم، نکته ی سوالی‏اش اما نحوه‏ی پذیرایی بود. تفاوت در ظرفهای حلوا و حتی تعداد و نوع میوه های قسمت بانوان و آقایون. ؟؟؟

4. برای نماز مغربی که با خواهرم وارد امامزاده ی شهرمون شده بودم، از صحنه ی جالبی عکس گرفتم که چون عکسش بطور اشتباهی حذف شد، فقط توضیحش میدهم. سجاده ی پهنی در خیابان، کنار یک ماشین پر از هندوانه و فروشنده ای که مشغول نماز مغرب بود.

 

 


نوشته شده در جمعه 88/4/19ساعت 4:48 عصر توسط فهیمه نظرات ( ) |

اینبارهم بایه دلنوشته اومدم...

من دیگه به هیچ چیز دلخوش نیستم،من دیگه نمی خوام به چیزی دلخوش باشم،من...دیگه...نمی خوام،می فهمی؟.

نمی دونم ،اصلا مهم نیست،بفهمی یا نفهمی هیچ فرقی به حال خرابم نمی کنه.

اگه بفهمی نمی خوای درک کنی ،اگه نفهمی هم نمی تونی درک کنی،پس هیچ مهم نیست،راحت باش و هر کاری که دلت می خواد انچام بده.

من دیگه کاری به کار ،تو،اون،این،همه...هیچ کس ندارم.

دیگه بسه،من... دیگه ...بسمه.

دیگه گذشته اون زمون که مثه رضاصادقی می گفتم:دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ،ولی خیلی تنگ می شه گاهی میترسم بمیره.

حالا دل من نه حالش خوشه ،نه بلده که نگیره.

دلم میگیره، چون هست،دلم میشکنه،چون وجود داره،این دلم تنگ میشه چون دیگه توان نصیحت کردنش رو ندارم،دیگه نمی تونم مثل معین بهش بفهمونم که:وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار،وقتی به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار،عزیز خودتو نگه دار ،دیگه عاشق شدن ،ناز کشیدن فایده نداره ،دیگه دنبال اهو دویدن فایده نداره،چرا این درو اون در می زنی ای دل غافل ،دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره.

من،نه دلم،هست چون می میره،چون دیگه واسه همیشه ،شیر مرد زندگیشو از دست داده و ازش جدا شده.

حالا واسه این که دلشو نشکونه وبره،به جای اینکه بگه :تو بد بودی و من رفتم،تو بد کردی و من پژمرده شدم،مثل یه نفرمی گه:

نمونداون شوروشرهای جوونی

               نیومد پیری و چمچاره دونی

                                    تو واویلای این برزخ ،خدایا!

                                                       مگر لیلا بیاد پادر میونی

                               


نوشته شده در چهارشنبه 88/4/3ساعت 12:25 صبح توسط فهیمه نظرات ( ) |

بازهم گلبرگی را به قطره ی ابی داده ام،باز هم ابرویم را به باد داده ام ....اما خودم چیزی نفهمیده ام. هر بار اشکهایم بغض ناسروده ی قلبم را می شکستند اما اینبار می خواهم بگویم...وبنویسم.

امروز هم بایه داستان اومدم...

 دیشب دنیای من تمام نگاه های مادرش را می پرستید،دیشب هر ثانه در انتظار شنیدن صدایِ،دخترم!،نشسته بود وبله گفتن های جورواجوری را زمزمه می کرد .دیشب او دوباره بعد بچگی هایی که خیلی زود جای خود را به بزرگسالی داده بودند به پای مادرش پناه اورده بود .اری دوباره ،دوباره بچگیهایش روی کار امده بود.این ماجرا ،این بهشت دوباره بعد سالها فعال شده بود.او دوباره بعد از سالها به کانون گرم خانواده اش برگشت،وحالا می تواند دوباره بخندد،دوباره بخوابدودوباره یک تکیه گاه خیلی خیلی محکم را حس کند .دیشب او برای همیشه ازادشده،وبه باغچه ای پراز گل یاس وعاری از هر خارپناه اورده .

دنیای من،گل همیشه بهار قلبم ،باغچه ی نووپر ارامشت مبارک...


نوشته شده در دوشنبه 88/3/25ساعت 2:50 عصر توسط فهیمه نظرات ( ) |

سلام!

با یه مثنوی اومدم...

دل من هوا تو کرده این دلم بجوری تنگه/واسه اون چشمای نازت واسه خندت که قشنگه

تو که هر شب ،تو که هر روز توی این شهرک قلبم /دلموبازیچه کردی موندی این توگل سنگم

من که باورم نمی شه اینطوری دلم اسیرٍه/این طوری دلم برای یه نیگات داره می میره

خدا جونم یه نگا کن،یه دونه فقط یه لحظه/هیچی از توکم نمی شه،شوخی بسه،اه بی مزه

انگاری یکی تو چشمام شیر اب و وا گذاشته/  گمونم بازم دوباره توی قلبم پا گذاشته

اینارو من به تو گفتم چون که بازم بهترینی/هرچه که نیگام نکردی!ولی تو واسم شیرینی

ببین ناز تو کشیدم ، ببین ناز تو خریدم /پس بیا بیا خداجون که تویی تنها کلیدم


نوشته شده در جمعه 88/3/8ساعت 8:30 عصر توسط فهیمه نظرات ( ) |

چشم هایم را بسته بودم ،من تمام دقایقم رابه طور اتوماتیک می گذراندم  به تو می نگریستم ،تورا در اغوشم می فشردم ودوستت دارم هایی را بر زبان می اوردم اما!!!...هیچ یک ازدل نیامده بود.من انقدر ماهر شده بودم که به دروغ زندگیم هم دروغ می گفتم،دیگر دردروغ گفتن استاد شده بودم،من به دستور همه به تو محبت می کردم،تو را دوست می داشتم،اما!کسی نمی فهمیدکه ما،که مااز اساتید دروغ گفتنیم ،من به تو ،توبه.....نمی دانم،شابد تو اینطور نبودی،اما من دروغ می گفتم ،من...به تو ...دروغ میگفتم وان هم به این امید که توبلاخره مثل گذشته ها وبرای همیشه ترین ِ همیشه ها شیر مرد زندگیم بشوی.                                                


نوشته شده در شنبه 88/2/19ساعت 11:40 عصر توسط فهیمه نظرات ( ) |

پرده ی اول :

چند وقتی پیر مردی با عصاش تو کوچه پس کوچه ها دنبال یه چادرِِِِِ مشکی حافظشو از دست داده،

چند وقت که چه عرض کنم5سال،5سال تمام .

پرده ی دوم:

چقدر این تصویر برام اشناست،این روزا می شنوم که جوانمردی هم پی یک چادر خاکی تو ،یه کوچه

پس کوچه هایی کمرش شکست ،قامتش خم شد.

پرده ی سوم:

یا علی گفته بودودست به کمرش گذاشت و از پشت در بلند شد.ولی او چاه میان صحرایش را قانع

 شد مثل پدر زرگ الان من ...

پی نوشت:

امشب شب جمعه ست ،یه موقع هایی منو مادر بزرگم فاطمیه ای داشتیم و5سال که من در حسرت

یک لحظه ی اون فاطمیه ها مانده ام،روحت شاد...


نوشته شده در پنج شنبه 88/2/17ساعت 6:41 عصر توسط فهیمه نظرات ( ) |

من باز هم به عشق بازی زورکی محکوم می شوم واز ترس خدایم نمی توانم سخنی بگویم.

من باز هم تو را تویی که از ترس خدایم به داشتنت وبه تحملت راضی شده ام را درون خودم

 له می کنم.ونمی گذارم هیچکس بفهمد،حتی تویی که از خدایت هم بی خبر تری،بی خبر از این

 که در درونم چه ها می گذرد،تورا که هرگز نفهمیده ای که در این سالهای لجوج ،در این سال

هایی که کسی نیست انها را مانند ارازل جمع کند در درونم علیه تو قر ها می زنم ولی،ولی نمی دانم

تو خواب دیده ای یا خوابیده ای که اینجور مانند تمامی خارهایی که در زیر سایه ی گل سرخ بدون

توجه به چشمان گریان نشسته اند از درونم بی خبری ،بیدارشو،بیدار شو ای دروغ همیشگی زندگیم 

 به امید ان روزهایی که شاید مانند قبل شیر مرد زندگیم بشوی،بیدار شوای امید قدیمی زندگیم....

 


نوشته شده در سه شنبه 88/2/8ساعت 11:55 عصر توسط فهیمه نظرات ( ) |

دوباره:سلام سلام سلام!

مثل اینکه دوستان بد متوجه شدند،این فقط یه داستان بوده همین.

اصلا هیچ ربطی به من و زندگی من نداره.

این داستان زنگ زبان فارسی تومدرسه تو ذهنم اومده منم نوشتم.

 


نوشته شده در چهارشنبه 88/1/26ساعت 6:46 عصر توسط فهیمه نظرات ( ) |

سلام بر دوستان بزرگوار خودم!

امروز من با یه داستان کوتاه به روزم ،خوشحال می شم که ایراداش رو بهم بگید:

 

دو روز قبل من او را دیدم ،او خیلی خوب گذران زندگی می کرد،

اری همین جا او همین جا بودکه به پدرم همان اسمان زندگیم

می نگریست ورعد چشمانش را سریع و تیز به اسمانم می داد

 ،اری دیروز ظهر همین دیروز او با اسمانم بحث می کرد وتا یک

ساعت دیگر مباحثه ی ان دو به پایان می رسد ،و او برای همیشه

شیر مرد زندگیم خواهد ماند...


نوشته شده در سه شنبه 88/1/25ساعت 6:44 عصر توسط فهیمه نظرات ( ) |

سلام بر دوستان بزرگوار خودم!

امیدوارم سیزده بدرتون قشنگ قشنگ سپری شده باشه ،راستی من قبلاا دوستای زیادی نداشتم و حتی از وبلاگای زیادی دیدن نمی کردم یعنی اصلا با تعداد کمی از وبلاگ نویسا اشنا بودم واز مطالب تو وبلاگشون استفاده می کردم ،اما حالا با تغییر و تحول پارسی بلاگ هم دوستای زیاد و خوبی پیدا کردم وهم اینکه با وبلاگای زیادی اشنا شدم و از شون استفاده می کنم.

وبه همین خاطر خواستم تو این پستم از اقای فخری مدیر پارسی بلاگ بابت این طرح زیبا تشکر کنم.

ودیگه اینکه...

واسه اولین بار یه مثنوی گفتم،خوشحال می شم نظر بدید:

انگاری دلم گرفته،انگاری پیش تو گیره / تو رو جون من بیا وو این دلم پیشت اسیره

تلخ رودی توی چشمام قسم بارونوخورده / بس که گریه کرد و خندید از جنون افتاده مرده

دو سه سالی شده و من هنوزم تورو ندیدم / دوس دارم یه روز بلن شم که تو خواب اینو شنیدم

اصلا از یادم نمیره ،خنده هاتو اون نگاتو / واسه این دل گرفته باز درار اون شکلکاتو

همونایی که تواون شب واسه دلخوشی من بود / همون خنده ها میکردی همشم بلن بلن بود

 بیا یه نیگا به من کن،ببین اینجا دلشکستم     / اصلا از همون قدیما چرا من دل به تو بستم؟

چرا اینطوری از اول پای تو سوختم و موندم؟ / چرا احمق شدم و من چشم به در دوختم و/موندم

خودم اینو نمی دونم ،خودم اصلا نمیفهمم   /  ((سی یو لیتر ))...کاشکی می شد،خداحافظ ،دیگه رفتم

 

لبخند را تا بی نهایت برایتان ارزو مندم...


نوشته شده در یکشنبه 88/1/16ساعت 1:21 صبح توسط فهیمه نظرات ( ) |

<      1   2   3   4   5      >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت